خرید بک لینک
یک ساعت پیش از جشن عروسی فامیل دوربر گشتم. قبلش خیال رفتن نداشتم اما بعد دیدم کار خوبی کردم که رفتم. سالن بزرگ و خنک بود و مهمان ها زیرهم نچپیده بودند. عروس و داماد دیر وارد سالن شدند اما خوش آمدند. هردوشان  مذهبی، اما با حال بودند. عروس چند بار پشت سر هم با آهنگ های عالی و خوب انتخاب شده قدیمی، منظورم آهنگ های اواخر دهه شصت یا اوایل هفتاد معین و امثالهم (هنوز که هنوزه دود از کنده بلند میشه ) رقصید و خوب هم رقصید. پیدا بود که یک دوره تمرین رقص تک نفره و دو نفره در کلاس هایی را دیده اند که به همین خاطرمشغول یه فعالیت هستند. مدت ها بود جشن عروسی رفتن فقط برام وظیفه ی گاها شاقی شده بود، این دفعه اما نه. خوشحال بودم به این خاطر که هم عروس زیبا را یک دل سیر تماشا کردم و هم رقص عالی اش را. نا خود آگاه این بار به متن آهنگ ها (لیریک) دقت می کردم و می دیدم چقدر متناسب با حس و حالی است که دونفر با آن دارند زندگی شان را شروع می کنند. یک جور احترام به مراسم. یک جور حرمت به همه آنهایی که در این شادمانی حضور داشتند. متوجه شدم این همه توجه افراطی من به آهنگ و ترانه ی بار ها و بار ها شنیده شده، می تواند ناشی از دل پُری باشد که از شنیدن مثلا ترانه هایی دارم که هیچ ذوق و هنری در آن نیست، و فقط یک یا دو تِم را مدام تکرار می کنند، آهنگ هایی که این روز ها از در و دیوار شهرمی ریزد. متن آهنگ هم که ا

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 7:41

بقول بعضی ها با سلامی دو باره. قصدم اینه که فعال بشم و اینجا بنویسم بعد از مدتی تنبلی. امید وارم سر قولم باقی بمانم. چند وقتی هست که کلاس تصنیف میرم. استادم ازم راضی است ولی اصرار دارد که کلاس آواز هم برم و آموزش ببینم. میگه استعداد آوازت خوبه. من هم دارم کم کم به این نتیجه می رسم. الان هم دارم نرگس مست قمر رو تمرین می کنم. مثل اغلب ترانه های سبک سنتی مشکل تحریر و ویبره متناسب دارم اما دارم به همشون غلبه می کنم. کلاس آواز و استادم را خیلی دوست دارم. دختر زجمت کشی است و حسابی مایه می گذارد. در ضمن صذای بسیار زیبایی دارد و ماهر در اجرای آواز با سن کم. ببینم چه می شود. منظورم نوشتن منظم روزانه است. اگر کسی اینجا می آید که احتمال می دهم بیاید لطف کند و کامنت بگذارد. ممنون.

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 7:41

یه آشنای دور داریم که بعضی وقتا در دور هم جمع شدن های مون اونا هم هستن. یکی از مشخصه هاش اینه که موقع حرف زدن دستشو میزاره جلوی دهنش و خیلی آهسته و اغلب نا مفهوم حد اقل برای من، حرف میزنه. هروقت هم که داره حرف میزنه اگه شوهرش اون دور و ورا باشه با هرچند کلمه حرف یه نگاه سریع و پراز "ترس و لرز کی یر که گوری" میاندازه بهش که مبادا حرفاشو بشنوه و اگر هم شنید بعدش چه خاکی تو سرش باید بریزه. شوهرش از زندانی های اوایل انقلابه و اندازه یه قاطر شعور اجتماعی نداره. دیشب در دور همی، اینا هم بودند. یه خونه قدیمی دارند که هروقت گذارمون میافته و سری میزنیم، در و دیوار مشغول تسبیح اندازی اند و مدام ذکر می گویند و ماهم هروقت با ترس از سجده ساختمان تا وارد نشده به یه بهانه ای فلنگ رو می بندیم که زیر آوار نمونیم. همه داشتند در باره خونه این رفیق ما صحبت می کردند که حرف باز ساری اش رو شوهرش وسط کشیده بود. ما خانم ها که آشپزخونه قبله مون هست داشتیم تو صیه هایی به جهت قشنگی و کار آمدی می کردیم و ازش می خواستیم سنگ تموم یزارن و یه آشپزخونه خوشگل از توش در بیارن، که خانمه با بردن دستش جلوی دهنش و دو دوی چشماش بطرف شوهرش اعلام کرد: من به این کارا کار ندارم. هرکاری خودش خواست بکنه. با این که میشناختیمش باز پرسیدیم چرا آخه؟ گفت اگه چیزی بگم و شانس بیارم نظرمو قبول کنه

برچسب: نویسنده: پرهام پورحسین تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 7:41

صفحه بندی